تبليغاتX
درک رنج

توسط:

جستجو برای:

خسته و غرق در تکرار، رنج و درد را به قلم فریاد میزنیم...   |

درباره وبلاگ
من آخرین بازمانده از نسل دایناسورها بودم،آتشی در زبان و قدرتی منسوخ ، در مکان و زمانی که دوره ی فاحشه ها بود و فاسق های عاشق
در میات دوپاهایی با وجه اشتراک حماقت و مزین به نام خون آلودِ انسان ، در زمانی که دایناسور ها در دسته ی دیوانگان قرار میگرفتند
و وزنه به پاهای عقربه ی ثانیه شمار بسته بودند که با سرعت ساعت شمار راه برود.
زمان کند و کند ذهن بود و به آرامی میگذشت از کوچه های زندگی.
_______________________
آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه میپندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند:چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند .
فردریش نیچه
پیوندهای روزانه
دیگران
لوگوی بلاگ

درک رنج در کلوب
زندگی معشوقه ی شماست که در آغوش مردی چهل ساله خوابیده است!


یک پیک عرق سگی... بارون... و پیاده روی در کوچه های سرگردان شهر ٬
عاشقانه با خودم.
دست در دستِ تنهایی
چند قطره اشکی که در قطره های باران غرق میشوند
نگاهی از زیر پای تمامی عابران دنیا...
نه ٬ دنیا را از من ربوده اند
مالکِ هیچ شده ام
برای لحظه ای درنگ در زیبایی ، زیبایی ها را بر باد داده ام
نشسته ام همراه با فردریش ویلهلم نیچه
بر روی سکویی که سالومه بر آن نوشته است:
"من نیز رفتم..."

 فریادی از nill null در جمعه 1387/06/15 - در حیطه ی تنها دلنوشت |  

انسان را چه شده که بر انسانیت خود فخر میفروشد؟

آنچه را که مرد بودن مینامید شایسته ی لبخندی از روی ترحم است.

ایکاش میشد دو دستانم را در چشمان کثیف و بی وجودتان فرو کنم تا آن دو چشم همیشه فاسد را از حدقه در آورم و با خون های ریخته شده در صورتتان غسل بگیرم . این بازی شهوت و فریب را رها کنید و به خود بیایید. به چه قیمت خود را ارضا میکنید؟
عروسک بغل بگیرید و مردی خود را در عروسک های کوکی فرو کنید.
این انسان است. آنکه شما اینگونه بر او میتازید و فریب میدهیدش انسان است . مردی چند گرم وزن دارد؟
محبتتان بوی ... (سانسور) میدهد. چگونه اینگونه ابراز محبت میکنید؟
به خود بیایید سواستفاده ی آگاهانه از حماقت و از مشکلات روانی این دخترکان بیچاره و معصوم و در بند , بدترین خونخواری هاست.

 فریادی از nill null در چهارشنبه 1387/06/13 - در حیطه ی درد |  

دخترم ، من و تو زاده ی خاکی هستیم که جای جای آن بذر حماقت ریخته اند .

خاکی سرد و بی روح که در آن به ساده ترین نیشخندی ، شجاعت را حماقت تفسیر میکنند. و فداکاری را به سخره میگیرند.

خاکی که بوی گوشت سوخته و خون و تعفن میدهد.

خاکی سرشار از برابری در حماقت و آزادی در کثیف شدن.

در این خاک گلی نمیروید ، و مهربانترین باغبان ها خیلی زود پیر میشوند.

دخترم ، اینان ملاک برتری را تقوایی میدانند که رابطه ی خطی و مسقیم با طول ریش دارد، در این سرزمین به راحت ترین شکل ، و با اشاره ای هستی به نیستی بدل میشود.

و با تکان سری پر وجود ترین ها بی وجود میشوند.

دخترم ، در نسلی کثیف و احمق در بین میلیون ها سوسک و ملخ زاده شدی.

میان مردمی که شرافت را به ارزانترین بها تقدیم میکنند.

و با عشق ، عشق بازی میکنند.

نسلی که فریب میدهد و فریب میخورد ، ستارگان استفاده و قهرمانانِ خریت.

دخترم ، معصوم ترین و پاک ترین دخترانِ اینجا را به فاحشه گری کشانده اند.

آنگاه تو با مشت گره کرده ایستاده ای و از اینان دفاع میکنی؟ از حماقت؟

هرکسی شایسته ی آن چیزی است که در آن است.

وطن پرستی را به گور به ببر که سنگفرش این وطن پر از پشگل است و بوی گندِ عرق های بعد از ......(سانسور).وطنی که به تعداد مکفی توالت عمومی دارد!

وطن همان جایی است که میشود در تمام پس کو چه های آن .... (سانسور)

و درد و درد و درد و صدها گیگا بایت کلمه ، که نمیتوان گفت و بیهوده مینمایند.

دخترم ، قربانیِ فهم خود نشو ، دخترم کاری که بیهوده ترین است نباید به دست کوچک و معصوم تو انجام گیرد.

به راحتی انگشتان مشت شده ات را خورد میکنند ، تکه تکه میشوی ، در راه آرمانت؟

نه ، آرمانِ تو همان هدفِ کالیگولا ست ، که خود ، بزرگترین جنایت است.

رسیدن به ناممکن ، به هر قیمتی.

هزاران سال است که میلیون ها بیت صدا با فرکانس های بالای 10000 دسی بل فیلتر شده اند.

من و تو فیلتر شدیم .

دخترم ، باور کن که حنجره هایم پاره پاره شد ، هر جا حماقتی دیدم تکه تکه شدم .

دخترم بغض ها یم را به دود سپردم بی آنکه اشکی ببینم و درد هایم را در پیاله ها ریختم ، بی مزه و تلخ بلعیدم .

خواب افسانه ای بود که هرگز به حقیقت بدل نشد.

فرار کردم از زمین و زندگی و مرگ ، در جزیره ی جنون ساکن شدم.

دخترم ؛ پیر شدم ، بارها مرده ام ، با بغضی در گلو ، ذهنی که پر از صفر و یک بود و فازی فکر میکرد ، دستی که مشت بود و اکنون تنها لرزه ای از آن باقیست ، فریادی که هیچش ارزش نبود و بی صدا خفه شد.

ارزش هایم فرو ریخت ، پست شدم ، کثیف شدم .چشمانم دیگر نه فروغ دارد و نه معصومیتی.

تفکر بر ارتفاع پرتگاه می افزاید و سقوط از ارتفاعات بالاتر دردناک تر است.

تمام شدم.

قصه ی ما تکرار قصه پدرانمان است .

وتکرار تنها اصل تغییر نا پذیر دنیا.

دخترم ، پیش از آنکه پیر شوی ، معصومیتت دریده شود ، تکه تکه شوی ، تهی شوی ، خودِ درد شوی ، آرام ، ساده و بی صدا ، آخرین فریادت را بزن که قانون تویی و آزادی در خودِ توست و بس.

سطل های زباله پرشده از تمامیِ آنچه تو شجاعت نامیده ای.

دخترم به معصومیت ایمان بیاور ، ببین ، نفهم ، نگو.

دخترم ، لبهایت جایگاه بوسه های کوچک است نه فریاد های بزرگ.

دخترم ، هرکسی قشنگی های کوچیک و بیمعنایی داره که نباید اونارو ارزون بفروشه. معنی زندگی همین کوچولوهای قشنگن .قشنگ بمون.

 فریادی از nill null در یکشنبه 1387/06/10 - در حیطه ی درک رنج |  
آینده را میفروخت ٬ با دستانی یخ زده و چکمه ای سبز که چون جزئی جدا نشدنی از زندگی اش سالها بود که پا به پای او در خیابان های خالی از شادی قدم مینهاد.
با چشمانی سیاه که هر روز به هزاران چشم خالی از عاطفه ملتماسانه خیره میماندند.
با دهانی که هرگز به لبخند گشوده نشده بود و از روی عادت فریاد میزد : فال حافظ ٬ فال حافظ
خسته از این دنیای شلوغ و خسته از آدمها٬  به خدایی فکر میکرد که میگفتند در همین نزدیکی هاست و می اندیشید ٬ به چه جرمی ٬ به چه گناهی لبخند را از او ربوده بودند؟
چگونه آن خدای مهربان و عادل این همه فقر و بدبختی و این روزگار و سرنوشت تیره را برای او مجاز میدانست؟
جرمش چه بود؟ دخترک فال فروش...
 فریادی از nill null در شنبه 1387/06/09 - در حیطه ی در سوگ خدا |  
...
موضوع سخن امروز من پروژه پروتستانتيزم اسلامي و دكتر شريعتي است.

تقسيم بندي كه خود دكتر شريعتي از مجموعه آثارش كرده به طور كلي آنها را به سه دسته بزرگ تقسيم كرده، دسته اول كويريات ، دسته دوم اسلاميات و دسته سوم اجتماعيات. اين تثليثي است كه معرف يك راه و هدف و جهت است. اجتماعيات شريعتي را بدون اسلاميات او نميشود به طور كامل فهميد. كما اين كه اسلاميات و اجتماعيات او را بدون توجه به كويريات نميشود كاملا” حس كرد. شريعتي همه اين سه بعد است و قابل تفكيك به هيچ يك از آن نيست. شريعتي را نميشود محدود در كويريات و نه محدود در اجتماعيات و اسلاميات. اما از آن جا كه به اقتضاي سخن مجبورم در محدوده خاصي سخن بگويم به ناچار ميكوشم تنها در قلمرو اسلاميات سخن بگويم.

ادامه ی این فریاد
 فریادی از nill null در پنجشنبه 1387/06/07 - در حیطه ی فریاد |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دلنوشتهای پیشین
آرشیو مطالب
امکانات
outcry را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن outcry به علاقه مندیها!   لینک RSS   نمايش ترافيك سايت بارگزاری مجدد صفحه   بازکردن صفحه ی خانه ی مرورگر  

تقویمم

Copyright © 2006 All Rights Reserved by outcry.Blogfa.com